أحمد بن الحسين البيهقي / مترجم محمود مهدوى دامغانى

78

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي )

( 1 ) عبد المطلب عبد اللّه را براى ما خرما چيدن به مدينه فرستاد و او همانجا در گذشت . آمنه پيامبر ( ص ) را در خانه عبد المطلّب به دنيا آورد و زنى از قبيلهء بنى سعد دايگى او را به عهده داشت همين مادر شيرى ، پيامبر را با خود به بازار عكاظ برد و در آنجا كاهنى پيامبر را ديد و بانگ برداشت كه اى اهل عكاظ اين پسر بچه را بكشيد زيرا او را پادشاهى خواهد بود . و مادر سخت ترسيد ولى خداوند متعال او را نجات داد . پيامبر همچنان با مادر شيرى خود زندگى ميكرد تا به راه افتاد و خواهر شيرى از او مواظبت و نگهدارى ميكرد ، روزى همين خواهر دوان دوان پيش مادر آمد و گفت مادرجان من ديدم كه گروهى برادر قريشى مرا گرفتند و شكمش را دريدند . مادر رضاعى او ترسان بسوى پيامبر دويد و متوجه شد كه رنگ او پريده است اما كسى پيش او نيست ، او پيامبر را با خود به مكه آورد و پيش آمنه برد و گفت پسرت را بگير زيرا من بر او مىترسم . آمنه گفت به خدا قسم چيزى نيست و ترس تو بيهوده است ، هنگامى كه به او حامله بودم در خواب ديدم كه فرزندم در حالى كه دستهاى خود را بسوى آسمان افراشته است به دنيا آمد ، پس از اين مادر اصلى و جدّ پيامبر عهده‌دار نگهداريش شدند و اندكى بعد مادرش مرد و كودك يتيم در دامن جدّ خود عبد المطلب بود ، پيامبر مىآمد و روى تشك پدر بزرگ خود مىنشست كه بزرگ قريش و پير مردى بود ، چون عبد المطلب از تشك بر ميخاست كنيزى كه عهده‌دار كارهاى او بود به پيامبر مىگفت از تشك كنار برو ، عبد المطلب مىگفت پسرم را رها كنيد كه سرا پا خير و نيكى است . راوى اين روايت مىگويد در حالى كه پيامبر هنوز پسر بچه‌اى بود جدّش عبد المطلب در گذشت ، و ابو طالب عمويش كه برادر پدر و مادرى عبد الله بود ، كفالت او را بر عهده گرفت و چون بحدود بلوغ رسيد ابو طالب كه براى بازرگانى عازم شام بود او را همراه خود برد و در تيماء فرود آمد ، آنجا دانشمندى يهودى به ابو طالب گفت اين پسر با تو چه نسبتى دارد ؟ ابو طالب گفت برادرزادهء من است ، گفت حتما او را دوست ميدارى ، ابو طالب گفت آرى ، مرد يهودى گفت سوگند